تبلیغات
سوته دلان

سوته دلان

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا و توشه بر داریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ....؟



با کوله باری از رنج و تجربه

هنوز در خود جا ماندم.

دیگه از من گذشت،واسه ی نه گفتن خیلی وقته که دیر شده

خواهم ماند و منتظر می مانم

شاید دل آسمان به حالم سوخت

و لباس های چرکینم را شست

شاید زمین قسمتی از دلش را به پاهایم ارزانی کرد

تا از درد آبله دیگر در امان باشم.

شاید پاییز رحمی کردو  حرمت گرمای وجودم را حفظ کند

از زمستان سپاس گذار میشوم اگر

صورت سرخم را بپوشاند

از چشمانم شرمنده ام،آخر به او قول دادم

او را به تماشای دریا برم

ولی ترسیدم ذریا با دیدنم خشک شود...

حالا چند روزیست که مدام گریه میکند

ودریا را  به خانه آورده.

راستی از خانه بگویم:

در ته کوچه ای بن بست که کوچه اش با من قهر کرده

دری نیمه شکسته ولی استوار ایستاده

روی در  نوشته قبل از ورود سلا م کنید

ولی نمی دانم چرا  دیر گاهیست جواب سلام کسی را نداده ام؟

دوران کودکی ام کنار دیوار ایستاده

ولی طفلک لاستیک هایش دیگر پنچر شده

مادرم کنار ایوان می نشست

راستی چرا ایوان بی مادر شده؟

کتاب حافظ در دستان پدر بود و من

مشتاقانه منتظر شنیدن تفعل

حافظ هست ولی پدر خوابش برده

حوض کوچکی در خانه دارم

قرار بود برای نوروز برایش ماهی بخرم

ولی هنوز چشم انتظار است

توپ پسر همسایه هنوز کنار حیاط مانده

آخر او هیچ گاه دنبال توپش نمی دوید

پدرش یک نو برایش می خرید.

راستی قاب عکسی دارم

که سالهاست خالی مانده

تصمیم دارم به عکاسی بروم

و یک عکس زیبا بندازم وبذارم  توی قاب

وای صدای  در حیاط می آید

به گمانم صاحبخانه باشد

باز مثل همیشه می گوید تا جمعه فرصت داری

وقت رفتن است،شکمم بی تابی میکند

ولی اشکال ندارد

مثل همیشه به او می گویم اگر قدری دیگر تحمل کند

اورا به رستوران مجللی خواهم برد

طفلک چقدر ساده است،ولی اورا خواهم برد.

راستی یادم آمد

به قبرستان هم باید بروم

آخر دیشب خواب خاطراتم را دیدم

مادرم می گفت اگر خواب مرده ای را دیدی

بدان خیرات می خواهد.....


چنان از زندگی دلسرد و غمگینم

که روز مرگ خود را جشن میگیرم

به خوبی من تو را ای چرخ سنجیدم

خطاهایی که کردی به چشم خویش دیدم

ز بیداد تو من از دوستان ترک نظر کردم

بریدم از برادر بعد از این ترک پدر کردم

دل خواهر شکستم مادرم خونین جگر کردم

پس از یک عمر بد بختی خودم را دربه در کردم

دگر ای چرخ من هرگز نمی خندم

اگر عمری بود باقی به ناکس دل نمی بندم...


ما به جرم ناکرده میسوزیم

 

عاشقم سوخته ام وا بگذارید مرا

لحظه ای با دل شیدا بگذارید مرا

من در افتاده ام از پا دگر ای همسفران

ببرید از من وتنها بگذارید مرا

سرنوشت من ودل بی سرو سامانی بود

به قضا و قدر اینجابگذارید مرا

عاقلان راه سلامت به شماارزانی

منکه مجنونمو رسوا بگذارید مرا

خسته وکوفته از شور وشر زندگیم

یکدم آسوده ز غوغا بگذارید مرا

نیست کاری به شما مردم فرزانه مرا

بهتر آنست به خود وابگذارید مرا

دل دیوانه ی عاشق نشود پند پذیر

دمی با دل دیوانه گذارید مرا

خود پرستی زشما دوست پرستی از من

غم جان است شمارا غم جانانه مرا

کاش در آتش حسرت بگدازد چون شمع

انکه در آتش غم سوخت چو پروانه مرا

عاقلان عیب من از باده پرستی مکنید

عالمی هست در این گوشه ی میخانه مرا

مستم ای هوشیار ز خاکم بردار

یا به میخانه رسان یا به در خانه مرا

 

 

لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است

 

 


+نوشته شده در سه شنبه 12 آبان 1388 ساعت07:57 ب.ظ توسط همسا | نظرات |

توی این دنیای بزرگ پسر جوونی زندگی میکرد که خیلی

 عاشق

 خسته وپریشون بود.

یک روز مراجعه میکنه به دکتر،دکتر که دید خیلی داغونه بهش


گفت


شبها توی هوای آزاد پیاده روی کن


و هفته ی بعد دوباره بهم سر بزن.


یک هفته گذشت و حال پسر تغییری نکرد،دکتر چاره ای دیگه


اندیشید،بهش گفت مدتی برو مسافرت


و بعد از سفر دوباره بهم سر بزن.اون جوون مسافرت هم رفت


ولی


تغییری در حالش ایجاد نشد،


دکتر دیگه فکری به ذهنش نمیرسید یک روز که به خونه


میرفت دید


 مردم جمع شدند و در حال تماشا



كردن چیزی هستند وصدای خنده هاشون شهرو شلوغ کرده،


نزدیک رفت پرسید چه خبره ؟مردی گفت این دلقک چند


روزیست که


به شهر اومده و همه ی مردم رو


شاد کرده.دکتر خوشحال از اونجا دور شد وفردا از اون


خواست که بره


پیشش، وقتی جوون وارد شد


گفت فکر تازه ای به ذهنم رسیده.جوون با اشتیاق پرسید



چی؟گفت


مدتی دلقکی به شهر اومده ومردم


رو شاد کرده،تو هم حتما برو تماشا،جوون زد زیر خنده،دکتر با


تعجب


پرسید چرا می خندی؟پسر گفت


 آخه اون دلقک خود من هستم که از سر ناچاری دست به این


کار


زدم که لااقل مردم مثل من نباشند.


خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است 

  

کارم از گریه گذستهاست بدان می خندم



+نوشته شده در سه شنبه 12 آبان 1388 ساعت07:50 ب.ظ توسط همسا | نظرات |

داستان جالب

روزی در کشور هندوستان مخترع شطرن اختراع بی نظیر خود را نزد پادشاه برد .پادشاه از این اختراع بسیار خوشش آمد و مرد را نزد خود فرا خواند و به او گفت :((هر چقدر طلا میخواهی بگو تا به تو بدهم)).

مرد گفت:((من طلا نمیخوام بلکه به جای آن به من گندم بدهید .))وقتی از او خواستند که مقدار گندم در خواستی را ب

گوید ،گفت:((در خانهء اول شطرنج یک دانه گندم،در خانهء دوم دو عدد،در خانهء سوم چهار عدد و.......همینطور تعداد دانه های گندم در هر خانه را در عدد 2ضرب کنید تا تعداد دانه های خانه های بعدی به دست آید تا اینکه به آخرین خانه برسید.))

پادشاه از این در خواست خنده اش گرفت و به ملازمان خود دستور داد تا با دادن مقداری گندم در خواست او را اجابت کنندولی......

امروزه کارشناسان کشاورزی به  کمک محاسبات ریاضی به این نتیجه رسیده اند که اگر سطح کل کره ء زمین مزرعه گندم باشد 5/5بار باید زیر کشت برود تا بتوان گندم در خواستی مخترع شطرنج را تهیه کرد.!!!

در واقع مقدار دانه های گندم در هر خانه شطرنج تشکیل یک تصاعد هندسی میدهد با قدر نسبت 2 و آخرین خانه شطرنج به تنهایی تعداد 2به توان 63دانه میباشد که عددی است 19 رقمی که چیزی بیش از ده میلیارد تن وزن گندم  در خانه ء آخر است.
فقط خانهء آخر


+نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر 1388 ساعت05:04 ق.ظ توسط همسا | نظرات |


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت 1388 ساعت06:03 ق.ظ توسط همسا | نظرات |


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت 1388 ساعت03:02 ق.ظ توسط همسا | نظرات |


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت 1388 ساعت07:19 ب.ظ توسط همسا | نظرات |

 

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسك یاهو ، متحرك             www.bahar-20.com

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسك یاهو ، متحرك             www.bahar-20.com

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسك یاهو ، متحرك             www.bahar-20.com


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند 1387 ساعت09:28 ب.ظ توسط همسا | نظرات |


                  

چه قدر با شکوه است اتفاق طلوع عشق تو


در بیکران افق زندگی کوتاهم


صدای تو ارتعاشی است که تار و پود جانم را به لرزه در می اورد


نمیتوانم قادر نیستم بگویم

 

که چه آتشی بر جانم انداخته ای


هجوم عشق تو به
قلبم


انعکاس صدای تو


نگاه گویایت.



+نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند 1387 ساعت09:22 ب.ظ توسط همسا | نظرات |

من هیچ نمی خواهم عشقم


تنها صدایت را می خواهم تا موسیقی سکوت لحظه هایم باشد


نگاهت را می خواهم تا روشنی چشمهای خسته ام باشد


وجودت را می خواهم تا گرمای قندیل آغوشم باشد


خیالت را می خواهم تا خاطره ی لحظه های فراموشم باشد


دستها یت را می خواهم تا نوازشگر بی کسی اشکهایم باشد


و تنها خنده هایت را می خواهم تا مرحم کهنه زخمهای زندگی ام باشد
  آری تنها تو را می خواهم...

                                                         تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسك یاهو ، متحرك             www.bahar-20.com                    
                                                                       


+نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند 1387 ساعت09:19 ب.ظ توسط همسا | نظرات |


با تو لحظه ها م پر از نور
بی تو تاریک و سرده
مثل خورشید حضورت
دنیا دور تو میگرده
گلهای سرخ تو باغچه
همشون ارزونی تو
منو از خودم گرفته
عشق آسمونی تو
همه ترسم از اینه
تورو از دست بدم آخر
کاشکی خیلی پیش از اینها
عشق من تورو میدیدم
آخه من تو شهر چشما ت
به خود خودم رسیدم
اومدی با طرن صبح
از یه شهر دور وبی نام
تو یه تعبیر قشنگی
واسه ی تموم خوابام
مثل خواب معبدی دور
که پر از راز ونیازه
پرم از محبت تو
 


+نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند 1387 ساعت09:15 ب.ظ توسط همسا | نظرات |